اولین روز
جالب نيست که آدم اون روز اولی که به مدرسه ميره و سر کلاس اول ميشينه رو هیچوقت فراموش نميکنه؟من که اون روز رو خوب يادمه ، يک دلشوره و اضطراب عجيبی داشتم، رو پله های جلوی خونمون نشسته بودم و در حالی که دستم رو دلم بود به مامانم التماس ميکردم که امروز رو بی خیال بشه. حتی بابام هم به مامانم ميگفت "خوب اگه حالش خوب نيست ولش کن بزار فردا بره" مامانم هم که اون رگ یزیدیش حسابی گل کرده بود در جوابش ميگفت " اگه این امروز نره فردا هم باز همين تئاتربراه هست". خلاصه با هر بدبختی بود رفتم مدرسه که تنها پنجاه قدم تا خونمون فاصله داشت. اونجا با ديدن بقيه بچه هایی که مثل من ميخواستن برن کلاس اول و ازمن بدتر آبغوره ميگرفتن يک کمی روحيه پیدا کردم. خلاصه سرتون رو درد نیارم، مادربیچاره من هم مثل خيلی از مادرهای ديگه، واسه آروم کردن من و البته با اجازه خانوم معلم مجبور شد زنگ اول رو تو کلاس درس بغل دستم بشينه. تصور يک مشت زن خرس گنده کنار بچه های فسقلی اونم پشت اون نیمکت های فسقلی تر هنوز هم برام مضحکه. به هر حال اونروز هم مثل همه روزهای دیگه اون دوازده سال تحصیلی گذشت، ولی من با اونکه تقريباً تمام دوران تحصیلم مثلاً جزوه شاگردهای ممتاز بودم، اما هيچوقت از مدرسه خوشم نميومد، درست مثل همون اولین روز کلاس اول. البته ديگه از دلهره و اضطراب خبری نبود ولی تنفرش باقی موند. نمیدونم، شايد هم به خاطره سيستم آموزشی مملکت ما بود که برای لذت بردن از درس و محیط مدرسه هیچ ارزشی قائل نبودن. حتماً بارها بچه های مدرسه ای رو ديدید، وقتی که زنگ آخر زده ميشه چگونه "این نو نهالان وامیدهای آینده این مرز وبوم" عین این آفریقاهایی که دنبال آذوقه های اهدایی سازمان ملل چهار نعل می تازن، از مدرسه ميزنن بيرون. اميدوارم که يک روزی این سيستم آموزش و پرورش ما يک تغییره بنیادی بکنه
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen