30.09.2007

توهین یا انتقاد؟

در پی حضور آقای احمدی نژاد در دانشگاه کلمبيا و سخنرانی آقای بالينجر رئيس دانشگاه ، نظرات زيادی رو در اين مورد خوندم که اكثر قريب به اتفاق نظر دهندگان در اينکه سخنان آقای بالينجر به احمدی نژاد توهين آميز بوده و اين درست نيست که که ريس يک دانشگاه به عنوان ميزبان با مهمان خود برخوردی توهين آميز داشته باشه، اتفاق نظر داشتند. من کلا به اظهارات آقای بالينجر کاری ندارم ، چنانکه قضاوت کردن در مورد درستی يا نا درستی گفته های ايشون رو ميذارم به عهده خود ملت، اما مسئله ای که اين وسط هست، برداشت ما از فحاشی وتوهین هست. چيزی که در عرف جامعه و فرهنگ ما ايرانيها توهين تلقی ميشه ، امکان داره برای ملت های ديگه به هيچوجه بار توهين آميزی نداشته باشه. مسلم هست که واژه "ديکتاتور"، "سنگدل" و "حقير" معانی کاملا منفی دارن، اما در بين خيلی از ملل دنيا فحاشی و توهين محسوب نمی شن. تعجب من بيشتر از نظرات ايرانیهای بود که مدتها در خارج از كشور زندگی ميکنن ولی اين مسئله رو درست درك نکردن . در فرهنگ غربی چيزی به اسم "تعارف" ، "ا يهام و در پرده صحبت کردن" يا اينکه "به در بگن تا ديوار بشنوه" اصلاً وجود نداره، بلکه اينجا معمولا همه نظر خودشون رو بدون تعارف وبی پروا بيان ميکنن. آقای احمدی نژاد به دانشگاه کلمبيا برای پرسش و پاسخ در مورد مشکلات مختلفی که جهان در حال حاضر با ايران داره، دعوت شده بود، نه به عنوان مهمانی که برای صرف کيک و قهوه جایی دعوت ميشه. منظور من تنها اينه که اين تفاوت فرهنگی و برداشتهای مختلف از توهين و فحاشی، متاسفانه برخی از ايرانيها رو به اشتباه انداخته. همين
افسانه؟

وقتى که آدمى واژه افسانه رو میشنوه، بی اختیار داستانى که در زمانهاى خيلى دور اتفاق افتاده براش تداعی ميشه. اينكه حالا این داستان حقيقت داشته یا نه، مطلب ديگری هست. اما واقعاً به کار بردن واژه "افسانه" برای واقعه هولوکاست که تنها ۶۰ سال پيش روی داده، کار درست، اخلاقی و انسانى هست؟ حزب نازی (ناسیونال ـ سوسیالیست) در سال ۱۹۳۳ در آلمان زمام امور رو به دست گرفت، تقریباً از همون روزهاى اول نازی ها با محدودیتهایی که برای آلمانیهای يهودى در نظر گرفتن، عرصه رو روز به روز برای یهودیان تنگتر كردن. در واقع با فشار تدريجى به یهودیان، در حال محّک زدن واکنش افكار عمومی ملت آلمان در مورد سیاست و اقدامات ضد یهودیشون بودن. در سال ۱۹۳۶ قوانينيى نژاد پرستانه و تبعض آمیز برای یهودیها به تصويب مجلس آلمان رسيد و دقيقاً از همون زمان بود كه، به دستگيرى و آزار و اذيت اقلیت یهودی آلمان در برابر انظار عمومی پرداختن، تا اينكه یهودیها رو در هر شهرى به نقل مکان به محله هایی که از قبل تعيين شده بود مجبور کردن. اينکه زندگی يهوديان در این نقاط محصور به چه صورت اسفناکی بود و چه تعداد، تنها در همين مرحله از بين رفتن، خود واقعیت غم انگیز دیگری هست . در نهايت نازی ها به همين هم اكتفا نكردند و چون از قبل تصميم به از بين بردن تمام يهوديان گرفته بودند اونها رو به تدريج از شهرها به اردوگاههای که از قبل برای این منظور پيشبينى شده بود منتقل كردند. در حينِ جنگ جهانى دوم، يهوديان ساكن در مناطق اشغالی آلمان وضعى حتی به مراتب بدتر داشتن، خيلى از این یهودیان قبل از انتقال به این اردوگاهها بر اثر بيمارى ،گرسنگى و اعدامهای دست جمعى از بين رفتن. يكى از معروفترین و مخوفترین این اردوگاهها " آشوویتس" در لهستان بود (که هنوز هم بازدیدش برای همه ممکن هست). فراموش نكنيم که "آشوویتس" صرفاً يک اردوگاه مرگ نبود، بلكه اردوگاه کار اجباری بود. در این اردوگاه، ابتدا یهودیانی که توانایی کار نداشتن، مثل بچه هاى کم سن سال، افراد مسن، بیماران ... به اطاقهاى گاز فرستاده مى شدند، البته این روند جدا کردن يهوديان از کار افتاده، پير و ضعيف و کم سن سال از یهودیان با بنیه قوی، ديگه در سالهاى پايانى جنگ هم كنار گذاشته شد و تقريبا همه یهودیان که به اردوگاه " آشوویتس" فرستاده مى شدند، مستقیم راهى اطاقهاى گاز می شدند. گويا هیتلر زمانى که براش مسلم شد که بازنده نهايى جنگ هست تصميم داشت به هر قيمتى که شده حد اقل در" جبهۀ كشتار يهوديان" به پيروزى برسه. در كنار این اردوگاههای کار اجبارى مثل آشوویتس، داخائو، مایدانیک،... اردوگاههای دیگری هم در مناطق اشغالی آلمان نازى بنا شده بود که فقط و فقط برای كشتار يهوديان در نظر گرفته شده بودند ، مثل اردوگاه "تربلینکا". در این اردوگاههای مرگ، یهودیها بعد از پياده شدن از واگنهایی که برای حمل و نقل چهار پايان استفاده مى شدند، بلافاصله به سالنهایی انتقال پیدا میکردند که که در اونجا با گاز دچار خفگی و درنهایت مرگ زجرآوری مى شدند. تقريباً هيچكدوم از یهودیان، در این اردوگاههای مرگ تا لحظه آخر نمیدونستن که چه سرنوشت وحشتناکی درانتظارشون هست، چونکه به اونها گفته ميشد که این سالنها تنها برای حمام و ضد عفونی کردن بدنشون در نظر گرفته شده! و حتی به اونها پيش از رفتن به اطاقهاى گاز تکه صابونی داده میشد و بهشون تاکید می کردن که پیش از استحمام حتما اسم خودشون رو روی لباسها و چمدونها يادداشت كنن که بعد از حمام راحت تر بتونن وسائل خودشون رو پيدا كنن! بعد از كشته شدن به وسيله گاز بلافاصله اجسادِ اونها راهى کوره های آدم سوزى ميشد و خاکسترشون در زمینهای اطراف پخش ميشد. بعضی از این اردوگاههای مرگ ظرفیت نابودی تا ۴۰۰۰ انسان رو در روز داشتن. تمام این جريان يعنی از مرحله پياده شدن از واگنها تا خاكستر شدن، شايد ۱ ساعت به درازا نمی کشید. این سرعت عمل يکی از افتخارات بزرگ فرماندهان این اردوگاهها بود. تقريبا تمام يهوديان نجات يافته از اردوگاههای مرگ ( تعداد معدودی موفق به فرار از این اردوگاهها شدن) اعترافات کاملاً مشابهی در مورد این كشتار دارند. فرمانده هان این اردوگاهها هم که بعد از شكست آلمان در دادگاههاى مختلف به مجازات رسيدن اظهارات كاملا مشابهی داشتن. فيلمهاى تهيه شده از این اردوگاهها بعد از تسليم آلمان در برابر متفقین همگى موجود هست. اعترافات جنایتکاران جنگى در دادگاه نورنبرگ در مورد کشتار یهودیان، همه بصورت فيلم در دسترس هست. بيش از دهها هزار اسناد معتبر از جنايت آلمان نازى در حق يهوديان، کولیها، همجنس گرایان، مخالفين سياسى، عقب افتادگان،... در دسترس هست. هزاران كتاب توسط خود بازماندگان هولوکاست نوشته شده که يکی از ديگرى دردناکتر هست، تعدادى از بازماندگان یهودی تمام افراد فامیلشون رو(پدر، مادر،همسر، فرزند...) از دست دادن. خیلی از شهرهای اروپای شرقی تقریباً تمام ساکنین یهودی خودشون رو برای همیشه از دست دادن. عمق فاجعه بزرگتر از توان تجسم آدمیست. اگر در کشورهایی مثل آلمان یا اتريش انكار (و نه تحقيق) هولوکاست جرم محسوب ميشه، اول به علتِ دخيل بودن مستقيم یا غير مستقيم این ۲ ملت در این نسل كشى و قبول مسئولیت تاريخى این فاجعه از طرف نسلهای کنونی و بعدی هست و دليل بعدى احترام به خون میلیونها انسان بيگناه هست که تنها جرمشان اعتقاد به مذهب دیگری بود. حال واقعاً انصاف هست که اسم این جنايت رو افسانه بذاريم؟ برای من داستان رستم و سهراب افسانه هست، قصه شيرين و فرهاد افسانه هست، ولی جنایت نازی ها در حق ۶ ميليون يهودى، اونهم تنها در ۶۰ سال پيش افسانه نيست بلکه واقعیتی تلخ و ننگی تاريخى نه فقط برای آلمان، که برای كل بشريت هست. حتماً مى گيد چرا ننگی برای ما؟ ما که نه آلمانى هستيم و نه اصلا در اون زمان زندگی می کردیم، اما فراموش نکنیم، وقتی انسانى مرتکب اشتباه بزرگى ميشه، این انسانيت هست که بايد شرمنده بشه. اينكه وجود كشورى به نام اسرائیل بر حق هست یا نيست بحثِ من نيست، اما برای زير سئوال بردن موجودیت كشور اسرائیل، انسانی نيست که خون ۶ میلیون انسان بی گناه رو به لجن بكشيم

29.09.2007


اولین روز

جالب نيست که آدم اون روز اولی که به مدرسه ميره و سر کلاس اول ميشينه رو هیچوقت فراموش نميکنه؟من که اون روز رو خوب يادمه ، يک دلشوره و اضطراب عجيبی داشتم، رو پله های جلوی خونمون نشسته بودم و در حالی که دستم رو دلم بود به مامانم التماس ميکردم که امروز رو بی خیال بشه. حتی بابام هم به مامانم ميگفت "خوب اگه حالش خوب نيست ولش کن بزار فردا بره" مامانم هم که اون رگ یزیدیش حسابی گل کرده بود در جوابش ميگفت " اگه این امروز نره فردا هم باز همين تئاتربراه هست". خلاصه با هر بدبختی بود رفتم مدرسه که تنها پنجاه قدم تا خونمون فاصله داشت. اونجا با ديدن بقيه بچه هایی که مثل من ميخواستن برن کلاس اول و ازمن بدتر آبغوره ميگرفتن يک کمی روحيه پیدا کردم. خلاصه سرتون رو درد نیارم، مادربیچاره من هم مثل خيلی از مادرهای ديگه، واسه آروم کردن من و البته با اجازه خانوم معلم مجبور شد زنگ اول رو تو کلاس درس بغل دستم بشينه. تصور يک مشت زن خرس گنده کنار بچه های فسقلی اونم پشت اون نیمکت های فسقلی تر هنوز هم برام مضحکه. به هر حال اونروز هم مثل همه روزهای دیگه اون دوازده سال تحصیلی گذشت، ولی من با اونکه تقريباً تمام دوران تحصیلم مثلاً جزوه شاگردهای ممتاز بودم، اما هيچوقت از مدرسه خوشم نميومد، درست مثل همون اولین روز کلاس اول. البته ديگه از دلهره و اضطراب خبری نبود ولی تنفرش باقی موند. نمیدونم، شايد هم به خاطره سيستم آموزشی مملکت ما بود که برای لذت بردن از درس و محیط مدرسه هیچ ارزشی قائل نبودن. حتماً بارها بچه های مدرسه ای رو ديدید، وقتی که زنگ آخر زده ميشه چگونه "این نو نهالان وامیدهای آینده این مرز وبوم" عین این آفریقاهایی که دنبال آذوقه های اهدایی سازمان ملل چهار نعل می تازن، از مدرسه ميزنن بيرون. اميدوارم که يک روزی این سيستم آموزش و پرورش ما يک تغییره بنیادی بکنه
سرزمین عجایب

درگذشته ای نه چندان دور تنها داشتن عکسِ "چگوارا" در این ملک آريايی_اسلامی جرم بزرگی محسوب ميشد، حتی دارنده عکس تا پای چوب دار هم ميرفت ( اينکه بالای دار ميرفت یا نه بستگی به بخت و اقبالش و پارتی کلفت و نازکش داشت)، اما حالا تو همون ام القرای مسلمین، نو باوگان حاج اقا "چه" رو میارن در صدا و سیما و حتی با برگزاری نشستی در دانشگاه به نام " چه مثل چمران" قصد دارن به هر ترفندی که شده به فرزندان آقای "چه" تفهیم کنن که پدر گرامیشون مردی مذهبی و خدا پرست بوده ( جای شکرش باقی هست که ادعا نميکنند طرف شیعه اثناعشری بوده). البته دختر "چه" هم مستقیماً گفت که این چیزا تو کت ما نمیره. کم کم دارم ايمان ميارم که این مملکت ما واقعا سرزمین عجایب شده